این گونه است قصه ی غم های بعد تو

اشعار امیر مرز بان

امیر مرزبان این گونه است قصه ی غم های بعد تو هرگـز نمی رسم بـــه قدم های بعد تو این اسکلت خراش دلم را وسیع کرد این زندگی شبیهِ عدم هـــای بعدِ تو کو شوکران من ؟ به یک جرعه سر کشم کو جرعـــه ای هلاهل و سم هایِ بعدِ تو حتی تسلـی ام نشده این ضریح ها سجاده ها … تمام حرم های بعدِ تو تو قبله ی مقدس در سینه ی منی من کافرم به دین صنم های ِ بعدِ تو دریا میان خلسه ی آن چشمهاست ،…

Read More

تو! عاشق تر از این هم می توانی باشی آهو چشم..!

سالار عبدی

تو! عاشق تر از این هم می توانی باشی آهو چشم..!   اگر چـــه برده از من دل اشارت هـای ابرو..! ، چشم..! بدون آن کــــه سرمه ،  طــــرح نقشــــی دیگـــــر اندازد دو شطّ ملتهب! ، حسّی از آتش! ، ماه! ، پارو! ، چشم..! به جــز این وصفــــی از او در تب شعرم نمی گنجد: تلاطم مو! ، غزاله پا! ، عسل گونه! ، هیاهو چشم..! مسیر قاصدک ها را به چشم اش بسته اند انگار قنـــاری در قفس انداخته این بار تیهــــو چشم..! اگــــر  آن  تـــــرک شیرازی  نخواهد…

Read More

حامد عسکری :وقتــی بهشت عـزوجل اختــراع شد

1_حامد عسکری

حامد عسکری وقتــی بهشت عـزوجل اختــراع شد حوا که لب گشود عسل اختراع شد‌‌ در چشمهای خسته‌ی مردی نگاه کرد لبــخند زد و قنــــــد بدل اختـــراع شد آهی کشید، آه دلش رفت و رفت و رفت تا هالــــه‌ای به دور زحل اختــــــراع شد حوا بلوچ بود ولی در خلیـــج‌ فارس رقصید و درحجاز هبل اختراع شد آدم نشسته بود ولی واژه‌ای نداشت نزدیک ظهر بود غــــــــزل اختراع شد آدم وسعی کرد کمی منضبط شود مفعول فاعلات فعل اختـــــراع شد "یک دست جام باده و یکدست زلف یار" این گونـــه بود…

Read More

یک لحظه حتی چشم از من برنداری

سید محمد جواد شرافت

سید محمد جواد شرافت یک لحظه حتی چشم از من برنداری من با نگاهت زنده ام باور نداری؟! باور نداری پلکی از من چشم بردار آن وقت می بینی مرا دیگر نداری این غم که لبخند تو را با خود ندارم سخت است آری سخت تر از هر نداری پروانه ات بودم ولی از من پس از این چیزی بجز یک مشت خاکستر نداری با هر قدم پا می گذاری بر دل من قربان لطفت! پای خود را برنداری

Read More

اين سيب را چگونـــــه دهــــــانی نچيده است

جلیل صفربیگی

جلیل صفربیگی اين سيب را چگونـــــه دهــــــانی نچيده است اين سيب را که اين همه سرخ و رسيده است سيبی کــــــه عکس عادت و قانون جاذبه سوی خودش تمام زمين را کشيده است بی شک کليد روضه ی رضوان به دست اوست آن باغبـــان کــــــه ميوه چنين پروريــــده است بازار سيب سخت کســـــــاد است حيرتا! اين سيب را خدا ز چه باغی خريده است اين کيست اين که در تب سيبی چنين قشنگ دست و دل از تمــــــام عـزيــــــزان بريده است اين مرد اين که در پی يک ميوه ی…

Read More

ناخوش شده ام درد تو افتاده به جانم

بهروز یاسمی

بهروز یاسمی ناخوش شده ام درد تو افتاده به جانم باید چـــه بگویم به پرستار جوانم؟ باید چه بگویم؟ تو بگو، ها؟ چه بگویم وقتی کـــه ندارد خبــــر از درد نهانم؟ تب کرده ام امــا نه به تعبیر طبیبان آن تب که گل انداخته بر گونه جانم بیمـــــاری من عامل بیگانـــه ندارد عشق تو به هم ریخته اعصاب و روانم آخر چه کند با دل من علم پزشکی وقتی که به دیدار تو بسته ضربانم؟ لب بسته ام از هرچه سوال ست و جواب ست می ترسم اگـــر بـــــاز شود…

Read More