علی امینی رودهنی

سادگی ، عشق ، صفا ، چشمه ی روشن دارد

سادگی ، عشق ، صفا ، چشمه ی روشن دارد
“طعم شیرین عسل” ، با تو چشیدن دارد

خلق بد را به کناری بگذار، ای آدم
خلق بد در دل خود با همه دشمن دارد

سر به هر جا بگذاری که نباشد احدی
خلقت بطن تو صد باغِ ملوّن دارد

آینه باش ، تحمل بکنی هر کس را
دل زنگار زده سختیِ آهن دارد

به گل آلوده ی تزویر مزن دل را که
چشمه ی ذوق تو افکار مُبَرهَن دارد

شاعرم کرده دوچشمانِ ادب خیز تو که ـ
ـ دفترِ شعر غزل های مُدَوَّن دارد

گر تو باور بکنی معجزه ی نیکی را
میوه ی ناب ادب ، لذت چیدن دارد

علی امینی رودهنی

پست کامل
نسرین قلندری

زلف سیاه خسروان، خلع سپاه کردنست

قصه ی ما و عشق ما ماه به چاه کردنست
قول و غزل چه سان که این نامه سیاه کردنست

زجه مزن؛ گریه نکن، غفلت کائنات را.
این همه شکوه، جان من عمر تباه کردنست

چون تو نه در مقابلی؛ شامِ سیاه، روز من.
عهد من و وفای تو توشه ی راه کردنست

از غم هجر روی تو، بی تو سیاه شد جهان
بی تو مگر نفس، نفس، عمر تباه کردنست

بی تو هزار صبح من شام سیاه موی تو
کار هزارِ بینوا، ناله و آه کردنست

پرسش حال همرهان لطف چه سان نمی کنی
شاه! به حال خادمان، لطف، نگاه کردن است

این همه شرح هجر و غم گفتم و گفته شد بسی
گاه تفقدی کنی، بیم گناه کردنست؟

از سر زلف خود چه سان هیچ خبر نمی دهی
سجده به قبله ی رخت گفت گناه کردنست

پند چه می دهد به من چون که ندید روی تو
زاهد خوش کلام من، باد به کاه کردنست

حاشیه رفته ام دگر لیک تمام عمر من
بی تو ستاره تا سحر، روز هم آه کردنست

یک طرفش اگر نهی، جان و جهان و خانمان
بی تو نفس کشیدنم عمر تباه کردنست.

لیلی دل فکار را چشمه ی چشم کشته شد
زلف سیاه خسروان، خلع سپاه کردنست

نسرین قلندری

پست کامل
بتول مبشری

حالِ تنهاییِ من غمزده و طوفانی ست

حالِ تنهاییِ من غمزده و طوفانی ست
به دلم فاخته ای گرم مصیبت خوانی ست

در سرم طایفه ای طبل عزا می کوبند
مجلس سینه زنی در حَرمی پنهانی ست

مِهر پاییز کجا بود در این شهر شلوغ
چارفصلِ دل من در خطر ویرانی ست

مرغ آمین که به آهی لب دیوار نشست
ناله سر داد که تقدیر تو بی سامانی ست

هرکه دستی به دلم زد سر ِبی مهری داشت
پای هر دل زدنم کوبشِ سرگردانی ست

به سَرم هست از این شهر خودی کُش بروم
که در این ورطه اگر ماند کسی قربانی ست

خالکوبی شده رفتن به همه بال و پرم
همچو آن مرغ مهاجر که پَرش زندانی ست

رد شد از خلوت من هر که دلش سنگی بود
سنگ بر شیشه زدن قاعده اش مجانی ست

عشق در باور من آبی آرامش نیست
خط به خط مثنوی درد عجب طولانی ست

وقت باران به همه شهر خبر خواهم برد
مرگ در آینه ها فاجعه ای انسانی ست

کو هوایی که کمی شعر وُ نفس تازه کنم
تا تَوهم نزنم یوسف من کنعانی ست

سدر وُ کافور دوایی ست بر این خاطر تنگ
مرگ در می زند ُو سَفسطه نافرمانی ست

بتول مبشری

پست کامل
حسین جنتی

من! پادشاه مقتدر کشوری که نیست!

من! پادشاه مقتدر کشوری که نیست!
دل بسته ام ، به همهمه ی لشکری که نیست!

در قلعه، بی خبر ز غم مردمان شهر
سر گرم تاج سوخته ام، بر سری که نیست!

هر روز بر فراز یقین، مژده می دهم
از احتمال آتیه ی بهتری که نیست!

بو برده است لشکر من، بسکه گفته ام
از فتنه های دشمن ویرانگری ، که نیست!

من! باورم شده ست که در من، فرشته ها،
پیغام می برند ، به پیغمبری که نیست!

من! باورم شده ست ، که در من رسیده است،
موسای من، به خدمت جادوگری که نیست!

باید ، برای اینهمه ناباوری که هست،
روشن شود، دلایل این باوری که نیست!

هرچند ، از هراس هجومی که ممکن است،
دربان گذاشتم به هوای دری که نیست،

فهمیده ام ، که کار صدف های ابله است،
تا پای جان محافظت از گوهری که نیست!!

حسین جنتی

پست کامل
محمد زارع زردینی

بحث برجام است و کار داوری این روزها.

بحث برجام است و کار داوری این روزها.
حرف قانونست وقانون محوری این روزها

هر کسی بر جام خود نقش خیالی می زند
نقش برجامش نگیری سرسری این روزها.

جام در جام است و می کوبند هی بر جام هم.
بانگ نوشانوش و جنگ زرگری این روزها.

ما همه دلواپسیم،اما خدا را می شود.
بگذریم از ساز و کار بندری این روزها.

《ای جوانان وطن جان من و جان شما》
بشنوید حرف ظریف جان کری این روزها.

محمد زارع زردینی

پست کامل