چه صیامی؟! – که ندارم سحری، زان که مدام

اصغر عظیمی مهر

چه صیامی؟! – که ندارم سحری، زان که مدام
شب ظلمانی گیسوی تو را می بینم! –

چه هلالی؟! – که به هر سو که نگاهی بکنم،
جلوه ی نازک ابروی تو را می بینم! –

چه نمازی؟! – که سر از سجده اگر بردارم
جای محراب فقط روی تو را می بینم! –

چه قیامی؟! – که به «قد قامت…» اگر گوش دهم
پیش رو قامت دلجوی تو را می بینم! –

هرکجا جمع پریشان دل مشتاقی هست؛
عشقبازان سر کوی تو را می بینم!

اصغر عظیمی مهر

Read More

امشب بزن به وادی دل، بی‌گدارتر

محمدعلی عربنژاد عاکف

امشب بزن به وادی دل، بی‌گدارتر
با من بیا به شهرِ جنون، بی قرارتر

سر می‌رسی همیشه‌ی ایام، پر نهیب
هر وقت می‌شود دل من نابکارتر

سر می‌کنم به شهرِ خیالاتِ نشئگی
گاهی بیاد بوسه‌ای از تو خمارتر

ای همسفر! میان غزل‌ها گلی بکار
تا بیت‌های من نشود بی بهارتر

جان‌ می‌دهم بخاطر یک خنده‌ات؛ بخند
حتی اگر بخواهی از این جانثارتر…

مردی کویری‌ام که به تاریخ می‌روم
مدفون به قعرِ خاطره‌ای شوره‌زارتر

دارد مرا دوباره به تحریر می‌کشد
اینبار رنگ زرد رُخم آشکارتر

مستِ غرور، مستِ شعف، مستِ آرزو
سر می‌دهم به پای شما پایدارتر

پرواز می‌کنم به ثریای عاشقی
هر لحظه‌ شاعرانه‌تر و شهریارتر

محمدعلی عربنژاد عاکف

Read More

تلخ است دل بریدن و از من رمیدنت

هخا هاشمی

تلخ است دل بریدن و از من رمیدنت
باید دوباره “هی بدَوم” تا رسیدنت!

گلخند‌های باغ لبت بود و چشم‌هام
آغازِ شوم حادثه شد سیب چیدنت

ابراز عشق کردم و پاسخ سکوت بود
اما شکست بغض مرا لب گزیدنت

می‌خواستم تمامی تو سهم من شود
راضی شدم به”از لب فنجان” چشیدنت

باید برای لمس نگاهت وضو گرفت
ای چشم‌هات،کعبه و معراج،دیدنت

“عیسی”تر از مسیحم و تنهاتر از خدا
بر من بِدَم که زنده شوم از دمیدنت

«تو» چکه چکه میچکی از سقف “بیت”هام
«من» لحظه لحظه مستم از اینسان چکیدنت

ای دل درون سینه چنین بال و پر نزن
شرمندگی‌ست حاصل من از تپیدنت

هخا هاشمی

Read More

تو ای رقیقِ عمیق! ای شراب کهنه‌ی من

حمزه کریم تباح فر

تو ای رقیقِ عمیق! ای شراب کهنه‌ی من
بریز جرعه‌ی صبحی به خواب کهنه‌ی من

چنین که جوی روان کرده‌ام به گریه‌ی خود
به چرخ آمده است آسیاب کهنه‌ی من

هنوز پاسخ من جز تو نیست پس بپذیر
که قصد تازه ندارد جواب کهنه‌ی من

چقدر عکس تو اصلا به من نمی‌آید
چقدر مستَحَقَت نیست قاب کهنه‌ی من

به هیچ گوهر نااصل دل نخواهم بست
که جُسته است تو را گنج‌یاب کهنه‌ی من

تو آفتاب و من آیینه‌ی غبارآلود
چه کوچک است تو را بازتاب کهنه‌ی من

برای تسویه‌ی دوری‌ات نیامده‌ام
چقدر مانده فقط از حساب کهنه‌ی من؟

حمزه کریم تباح فر

Read More