میثم امیری سردبیر مجله ادبی الفیا

میثم امیری

وفاداری به نام و ننگ نوشتن

در نوشتن، انسان خودش موضوع است و درونش. آن‌که برای بیرون می‌نویسد، لحاف‌دوزِ محیط می‌شود؛ در موج‌هایش غرق می‌شود و فریادرسی نمی‌یابد. هیچ کلمه در هیچ لحظه‌ای نمی‌تواند بنا به سازی بیرونی کوک شود؛ اگر شود، نویسنده از نوشتن دور شده، از حق‌‌طلبی فاصله می‌گیرد و هم‌پای ستم‌زاها می‌شود. نوشتن یک امر فردی -نه شخصی- است که تنها یک مخاطب دارد؛ خودِ آدم. اگر حرفی بر قلبت نشسته باشد، شاید بر قلبی دیگر بنشیند. معیار در نوشتن قلب آدمی است نه قلب دیگری. از قلب آدمی است که نوشتن آغاز می‌شود. خمینی جایی گفته است که چنان سکرات مرگ سنگین است که بعد از مرگ، کلِّ محفوظات و اطلاعات آدمی پاک می‌شود و تنها چیزهایی می‌ماند که به قلب راه یافته باشد. حال همه آن‌چه که نویسنده می‌نویسد، جز در پالایش خویشتن نمی‌تواند به کار آید. دوست و مخاطب و جامعه و حکومت مشتری‌های بعدی‌ند. وقتی قلب را معیار بگذاری، ممکن است نوشته‌ات سرراست و حسّی و انسانی از آب دربیاید و مشتری هم بیابد.

Read More

سری نمانده و سامان من نمی آید

سید مهدی حسن زاده

سری نمانده و سامان من نمی آید
کسی به تسلیت جان من نمی آید

به گرگ های بیابان دروغ می بندند
نگو که یوسف کنعان من نمی آید

گلایه از چه کنم چون که شانه هم دیگر
به سمت موی پریشان من نمی آید

چه آمده به سر قلب خالی از سکنه
که باد هم به بیابان من نمی آید

به رسم عادت تقویم اعتمادی نیست
بهار سمت زمستان من نمی آید

شب است و حادثه بامداد نزدیک است
شب است و خواب به چشمان من نمی آید

سید مهدی حسن زاده

Read More

وقتش رسیده است زمانی بایستم

عاطفه طیه

وقتش رسیده است زمانی بایستم
باری، بایستم که ببینم که چیستم

شاید زنی دگر به تنم خانه کرده است
من آن کسی که مادر من زاده نیستم

مُرد آن کسی که مادر من زاده بود و من
روزی هزار بار به سوگش گریستم

بس ترس‌خورده بودم و عمری به یک بدن
با یک زن غریبه‌ی دیوانه زیستم!

او جای من نشسته و من مسخ او شدم
نگذاشت یک دقیقه بدانم که کیستم

هر بار آمدم که بخوانم سکوت کرد
هر بار آمدم که بخندم گریستم!

من زخمی از خودم! ز خودم رنج می‌برم
زندانیِ شکنجه‌گری خانگیستم

روحم شکسته است ازین راه پرفریب
وقتش رسیده است زمانی بایستم

عاطفه طیه

Read More

رها شدم تو جنگلی که اسم اون زمینه

قانون جنگل

رها شدم تو جنگلی که اسم اون زمینه
هر جا نگا میکنم گرگی توی کمینه

نبض زمین تو دست گرگای آدم نماس
بغضی که تو گلومه نفرت من از اونهاس

گرگای آدم نما خدای جنگ و خونن
خدان ، ولی اسیر وسوسه و جنونن

سلولای مغز ما تیر تفگ اونهاس
زیر پوتین اونها جون ِ من و تو و ماس

روح کتاب تاریخ راه غم و جنونه
که مثل قلب سنگی دساش به رنگ خونه

راهی برای نجات از این جهنم میخوام
فقط یه دوست همدم فقط یه آدم میخوام

شماهایی که دارین ترانمو میخونین
برین دوبار کتاب « ریشه ها»رو بخونین

وقتی شب ابری رو من و تو میپرستیم
مثل خاریم که توی چشم بهار نشستیم

شاعر:ابوالقاسم کریمی (فرزندزمین)

Read More

خوشم می آید از شبهای پاییز

دکتر یدالله گودرزی

خوشم می آید از شبهای پاییز
که می بارد درآن بارانِ یکریز!

خوشم می آید از آن گفتگوها
هوای گم شدن در جستجوها

هوای مهربانِ مهرماهی
سبک تر از هوای صبحگاهی

هوای ابریِ آبانِ آبی
شبیه ِ رنگ نارنج و گلابی!

ببین! آواره ی یک جای دنجم
اسیر گندم و بوی برنجم

غمِ پاییز در شعرم نهان است
که می گویند فصل ِ شاعران است

فدای چشمهای صادقِ تو
دل من کَم کَمَک شد عاشقِ تو!

دلم ابری ست ای روحِ بهاران
نیازِ مُبرمی دارم به با را ن !

دکتر یدالله گودرزی

Read More

این معجزه‌ی توست که پاییز قشنگ است

مژگان عباسلو

این معجزه‌ی توست که پاییز قشنگ است
هر شاخه‌ی با برگ گلاویز قشنگ است

هر خش‌خشِ خوشبختی و هر نم‌نمِ باران
تا یاد توام هرکس و هرچیز قشنگ است

کم‌صبرم و کم‌حوصله، دور از تو غمی نیست
پیمانه‌ی من پیش تو لبریز قشنگ است

موجی که نپیوست به ساحل به من آموخت
در عین توانستن پرهیز قشنگ است

بنشین و تماشا کن از این فاصله من را
فواره‌ام، افتادن من نیز قشنگ است

بنشین و ببین،‌زردم و نارنجی و قرمز
پاییز همین است؛ غم‌انگیز قشنگ است

مژگان عباسلو

Read More