عاطفه طیه

وقتش رسیده است زمانی بایستم

وقتش رسیده است زمانی بایستم
باری، بایستم که ببینم که چیستم

شاید زنی دگر به تنم خانه کرده است
من آن کسی که مادر من زاده نیستم

مُرد آن کسی که مادر من زاده بود و من
روزی هزار بار به سوگش گریستم

بس ترس‌خورده بودم و عمری به یک بدن
با یک زن غریبه‌ی دیوانه زیستم!

او جای من نشسته و من مسخ او شدم
نگذاشت یک دقیقه بدانم که کیستم

هر بار آمدم که بخوانم سکوت کرد
هر بار آمدم که بخندم گریستم!

من زخمی از خودم! ز خودم رنج می‌برم
زندانیِ شکنجه‌گری خانگیستم

روحم شکسته است ازین راه پرفریب
وقتش رسیده است زمانی بایستم

عاطفه طیه

                     

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *