تاب و تبش تابه تاست مرد غریبه

وحید صدیقی

تاب و تبش تابه تاست مرد غریبه
روز و شبش جابه جاست مرد غریبه

زندگی اش را گرفته است به دندان
یکسره در دست و پاست مرد غریبه

شام شبش نان خشک و صندلی اش سنگ
خواب و خورش بی ریاست مرد غریبه

خسرو و تیمور یا که کورش و نادر
نام جدیدش گداست مرد غریبه

خیره شدم .. چشم هاش آینه بودند
وه که عجب آشناست مرد غریبه
###
فریادش لای بوق و همهمه گم شد
مرگش هم بی صداست مرد غریبه

وحید صدیقی

Read More

حدود نیمه شب است و هنوز بیدارم

محمد پاکدل

حدود نیمه شب است و هنوز بیدارم
نشسته ام که خودم را به شعر بسپارم

نشسته ام که گلویی به بغض تازه کنم
در آبگاه غزل های رو به تکرارم

که نامه ای بنویسم پر از گلایه و اشک
که چکه چکه ببارم برای دلدارم

که برملا کنم افسون سینه ی تنگم
طلسم راز مگویی که کرده افسارم

طلسم راز مگویی که در سیاهی شب
شده دلیل تجلی روح سیگارم

من و سکوت پیاپی ، من و مچاله ی شعر
من و افول غم انگیز نبض خودکارم…

من و قوافی بی اعتبار و تکراری
که واژه واژه که هر بیت در خود آوارم

اگر چه فاصله افتاد بینمان اما
به یاد خاطره ها آنقدر نیازارم

سوال های زیادی وبال ذهن من‌ اند…
بیا مرا برهان از هجوم افکارم

محمد پاکدل

Read More

منتظر مانده زمین تا که زمانش برسد

قاسم صرافان

منتظر مانده زمین تا که زمانش برسد
صبح همراه سحرخیز جوانش برسد

خواندنی تر شود این قصه از این نقطه به بعد
ماجرا تازه به اوج هیجانش برسد

پرده ی چاردهم وا شود و ماه تمام
از شبستان دو ابروي کمانش برسد

لیله القدر بیاید لب آیینه ی درک
سوره ی فجر به تاویل و بیانش برسد

نامه داده ست ولی عادت یوسف اینست
عطر او زودتر از نامه رسانش برسد

شعر در عصر تو از حاشیه بیرون برود
عشق در عهد تو دستش به دهانش برسد

ظهر آن روز بهاری چه نمازی بشود
که تو هم آمده باشی و اذانش برسد

قاسم صرافان

Read More