محمد پاکدل

حدود نیمه شب است و هنوز بیدارم

حدود نیمه شب است و هنوز بیدارم
نشسته ام که خودم را به شعر بسپارم

نشسته ام که گلویی به بغض تازه کنم
در آبگاه غزل های رو به تکرارم

که نامه ای بنویسم پر از گلایه و اشک
که چکه چکه ببارم برای دلدارم

که برملا کنم افسون سینه ی تنگم
طلسم راز مگویی که کرده افسارم

طلسم راز مگویی که در سیاهی شب
شده دلیل تجلی روح سیگارم

من و سکوت پیاپی ، من و مچاله ی شعر
من و افول غم انگیز نبض خودکارم…

من و قوافی بی اعتبار و تکراری
که واژه واژه که هر بیت در خود آوارم

اگر چه فاصله افتاد بینمان اما
به یاد خاطره ها آنقدر نیازارم

سوال های زیادی وبال ذهن من‌ اند…
بیا مرا برهان از هجوم افکارم

محمد پاکدل

                     

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *