وحید صدیقی

تاب و تبش تابه تاست مرد غریبه

تاب و تبش تابه تاست مرد غریبه
روز و شبش جابه جاست مرد غریبه

زندگی اش را گرفته است به دندان
یکسره در دست و پاست مرد غریبه

شام شبش نان خشک و صندلی اش سنگ
خواب و خورش بی ریاست مرد غریبه

خسرو و تیمور یا که کورش و نادر
نام جدیدش گداست مرد غریبه

خیره شدم .. چشم هاش آینه بودند
وه که عجب آشناست مرد غریبه
###
فریادش لای بوق و همهمه گم شد
مرگش هم بی صداست مرد غریبه

وحید صدیقی

                     

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *