تنها بگُذار این دل بی تاب و توان را

رضا وطن دوست

تنها بگُذار این دل بی تاب و توان را
ناقوس کلیسای دچار نوسان را

از درد فراگیر نبودت گله دارم
حاجت به بیان است و ندیدی تو عیان را

از چشم سیاه تو ؟ نه از او گله دارم
آن کس که به صیاد عطا کرده کمان را

بعد تو وَبالم شده شب خاطره هایت
بردار دگر از سرم این بار گران را

از حوصله ی چشم ترک خورده چه گویم
امشب غم تو می شکند قطره چکان را

در جاری هر شاهرگم ریشه دواندی
باید بزنم قید تو و قید زمان را …

رضا وطن دوست

Read More

جهان صد چهره ى ملموس دارد ، بايد عادت كرد

كارن مقدم

جهان صد چهره ى ملموس دارد ، بايد عادت كرد
كه خود را در غم و زيبايى و تقدير ،قسمت كرد

“كبوتر” با كبوترها… چرا با باز ميرقصد ..!؟
چرا بر جوجه هاى آشيان خود خيانت كرد

صدف آنروز در اعماق اقيانوس گوهر شد ،
كه شايد ســال ها ، قانون دريا را رعايت كرد

اگر در گوشه اى كِز كرده ، زخم كهنه اى دارد
نبايد لحظه اى در تُنگ ، “ماهى” راقضاوت كرد

بيادِ عشقبازى هاى بيرون از قفس، امشب ،
قنارى ، نغمه هاى آخرينش را تلاوت كرد

نگاه باغبان گنجشك ها را مرده ميخواهد
درختى را تصور كن كه بر “تاكى” حسادت كرد

بنازم بر طلوع خنده ى رنگين كمانى كه
ميانِ آفتاب و قطره ى باران وساطت كرد…

كارن مقدم

Read More

ایمان نخواهد افتاد در شهر ما گذارش

حسن زرنقی

تا هر زمان که تزویر سکه است کار و بارش
ایمان نخواهد افتاد در شهر ما گذارش

این روزها که نان مردم شدست آجر
بازار دین فروشی گرم است کسب و کارش

وا مانده گوئیا شیخ در کار خلق دیگر
شیخی که بوده تدبیر این سالها شعارش

شیخی که در ریاست این چند سال تنها
لبخند بر اجانب بودست افتخارش

با دوستان جفا و با دشمنان محبت
گویا فقط همین بود این شیخ ما عیارش

از برد_برد گفت و تا اینکه باخت آخر
دار و ندار ما را در پای این قمارش

این سالها که حتی نشکفت غنچه ای هم…
فرقی نداشت ما را پاییز یا بهارش
#
ای صاحبان کاخ ای شاهان شرع پیشه
با ما چنین نبوده اسلاممان قرارش

یک روز هم شما را بر خاک خواهد افکند
این مرکبی که هستید با جان و دل سوارش

#حسن_زرنقی
#شعر_اعتراض

Read More