یدالله گودرزی

مانده ام در تنگناي اين حصارِ آهني

مانده ام در تنگناي اين حصارِ آهني
سخت تاريكم در اين شهرِ تهي از روشني!

اي اهورايي ترين انسان! مرا آزاد كن
روح من پژمرد در اين خلوت اهريمني

دشنه هاي ناروا از چارسو مي وزند
كو جنون غيرتي تاسربرآرد گردني؟!

سکّه گشته کار وبارِ پارسای دین فروش
می کند با خنده از جیبِ رعیّت رهزنی !

شهرزادِ قصّه گو در سیرک بازیگر شده
همسری را برگزیده از نژادِ ژِرمنی !

عصمتِ ديرين و رازآلوده ي شرقي كجاست
عشوه ها گُل مي كند از چهره هاي روغني

خسته ام اي رستم ِمغموم ! دستم را بگير
خسته از دست ِبرادرخوانده هاي ناتني…

یدالله گودرزی

Related Post

                     

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *