پوریا شیرانی

از کودکی گمشده ی من خبری داشت

لبخند به من می زد و چشمان تری داشت
از کودکی گمشده ی من خبری داشت

می دوخت لب از گفتن و در دلهره می سوخت
آتشکده ای کهنه که در دل شرری داشت

همصحبت من بود زمان غم و اندوه
هرچند درین مسأله حرف دگری داشت

پیراهنی از جنس تغزل تن او بود
از تیر بلا بر رگ خود نیشتری داشت

این باغ به تعداد درختان نحیفش
در کلبه ی هر مرد تبر زن تبری داشت

در من کسی از سلسله ی منقرض عشق
در جنگ میان غم و شادی سپری داشت

از راز زمینی شدنش هیچ نپرسید
پر می زد ازین خاک اگر بال و پری داشت

این مرد سبکبار مگر در سفر عمر
جز سایه ی آواره خود همسفری داشت؟

پوسید دلم در قفس و از نفس افتاد
ای کاش که این خانه ی ویرانه دری داشت

پوریا شیرانی

                     

نظرات خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ده + 9 =