سرنگون گشتن فوّاره به ما ثابت کرد

محمد سلمانی

مرز زیبایی اگر آنسوی دنیا برود
چشم باید به همان سو به تماشا برود

دیده از دور دو دریای مجاور با هم
چشم من می شکند پنجره را تا برود

بارها سنگ به پیشانی شوقش خورده
رود اگر خواسته از درّه به دریا برود

سرنگون گشتن فوّاره به ما ثابت کرد
آب می خواسته با واسطه بالا برود

آی مردم! به خدا آب زلال است، زلال…
بگذارید خودش راهِ خودش را برود

کدخدا گفته که تا کار به دعوا نکشد
یکی از این دو نفر باید از اینجا برود

یا که یوسف به دیار پدری برگردد
یا که با پیرهنِ پاره زلیخا برود

کدخدا گفته که این دهکده، عاشقکده نیست
هرکه عاشق شده از دهکده ی ما برود

کوزه بر دوش سرِچشمه نیا… با این حرف
باید از دهکده یک دهکده رسوا برود

باز پیراهنِ گلدار به تن خواهی کرد
صبر کن از سرِ این گردنه سرما برود

محمد سلمانی

Read More

انسان امروزی، مفید و مختصر، تنهاست

اصغر عظیمی مهر

انسان امروزی، مفید و مختصر، تنهاست
تنهای تنها، کاملاً، از هر نظر، تنهاست

تنهایی اش را می برد با خود به هر شهری
انسان تنها خانه باشد یا سفر، تنهاست!

با آنکه در آغوش هم هستیم، تنهـاییم
هر خانواده جمعی از چندین نفر تنهاست

علمی به نام علم “تنهایی شناسی” نیست
با اینکه در این روزها نوع بشر تنهاست

نقاش تنهایی یک شهر بزرگم من!
هر خالقی در موقع خلق اثر تنهاست

دل را به هر تعداد لازم بود قسمت کن
هر کس یکی را دوست دارد بیشتر تنهاست

اصغر عظیمی مهر

Read More

تو زیباتر شدی از آنچه خواهی بود هم حتّا

محمدسعید میرزایی

تو زیباتر شدی از آنچه خواهی بود هم حتّا
که تا دیروزهایم عاشق تو بودم از فردا

همین دیروز با من باش، می بینی جوانم، نه؟
همین دیروز کاری کن، همین دیروز را تنها

همین دیروز باید منتظر باشی که برگردم
که بنویسی برای من جواب نامه هایم را

همین دیروز باید با من از این شهر بگریزی
همین دیروز می کوچند آخر، این پرستوها

همین دیروز، باید گفته باشی دوستت دارم
همین دیروز، در این گوشه ی سبز از همین دنیا

همین دیروز، این دیروز، این دیروز، این دیروز
که من اینجا نمیرم بی تو در این ساعت از فردا

محمدسعید میرزایی

Read More

چرا برای تو این حرف ساده روشن نیست

ناصر فیض

چرا برای تو این حرف ساده روشن نیست
پُر است این چمدان از تو، چیزی از من نیست

سفر همیشه به نام تو می شود آغاز
که بی حضور تو تکلیف جاده روشن نیست

چگونه نشکنم ای عشق! ای عذاب بلیغ!
دل است این که به من داده اند، آهن نیست

فریب وسوسه خوردن گناه آدم بود
گناه آدم و حوّا که سیب خوردن نیست!

نگاه کن! همه چیز از نگاه من پیداست
چرا برای تو این حرف ساده روشن نیست؟

ناصر فیض

Read More

کاسه‌ای آش نخورده با دهانی سوخته

علی‌اکبر یاغی‌تبار

می‌چکد از چشمهایت آسمانی سوخته
قصه‌ای راوی‌گداز و داستانی سوخته

می‌چکد از چشم‌هایت یک کماکان درد و داغ
همچنانی مردم‌افکن همچنانی سوخته

دست هم از شدت ننوشتن آتش می‌شود
در جهنم‌درهٔ ذهن و زبانی سوخته

می‌سرایم از زمینی که تو بر آن ساکنی
تا بماند سفله‌پرور تا بمانی سوخته

دست‌پخت خانم اندیشه چیزی نیست جز
کاسه‌ای آش نخورده با دهانی سوخته

اسم و رسمِ شاعرِ لاادری خود را بدان
یک نمی‌دانم کهٔ از بی‌نشانی سوخته

شعر یعنی آنچه از چشمت تراوش می‌کند
لخته لخته لخته خون یا واژگانی سوخته

من که‌ام؟ مردی به نام هیچ‌چیز و هیچ‌کس
شاعری آتش‌به‌جان از دودمانی سوخته

علی‌اکبر یاغی‌تبار

Read More

همه چی از یاد آدم می ره

حسین پناهی

  همه چی از یاد آدم می ره مگه یادش که همیشه یادشه یادمه قبل از سوال کبوتر با پای من راه می رفت . جیرجیرک با گلوی من می خوند. شاپرک با پر من پر می زد . سنگ با نگاه من برفو تماشا می کرد . مست می کردم من با زنبور ، از گس عطر گل بابونه . سبز بودم در شب رویش گلبرگ پیاز . هاله بودم در صبح ، گرد چتر یاس . گیج می رفت سرم ، در تکاپوی سر گیج عقاب . نور…

Read More