حمید رضا (عارف) قهرمانزاده

در زمستان دودی تهران

از خیابان بی کسی ، تنها
رد شد اما کسی حواسش نیست
یک نفر دید و طعنه ای هم زد
میل پاسخ به ناشناسش نیست

یک زن خسته بی سر و سامان
زیر آوار فقر و بی چیزی
بوسه می زد به زیر پا هایش
برگ های درخت تبریزی

در زمستان دودی تهران
چشم هایش دو ابر باران زا
با هراسی عمیق رد می شد
وسعت بی کران میدان را

دست ها را به گونه اش لغزاند
زن به دنبال آشنا می گشت
تکیه گاهی برای آوارش
او به دنبال هم صدا می گشت

سر به سمت غریبه ای چرخاند
تا سراغی بگیرد از آن مرد
گفت آقا کجاست مش قاسم
پرسشش را دوباره هجی کرد

شانه هایش به لرزه افتادند
از جوابی که مرد بر او داد
مدتی می شود که برگشتند
از حدود اواخر خرداد

زیر چادر نماز گلدارش
در خودش پشت هم فرو می ریخت
تلخی طعم بی پناهی را
با نفس های تند می آمیخت

از خیابان بی کسی برگشت
باز اما کسی حواسش نیست
فکر این زن پر است از شیون
چاه دلخواه انعکاسش نیست

جیب صد وصله خورده ی خود را
نا امیدانه جست و جو می کرد
زیر چادر نماز گلدارش
با خیالی بگو مگو میکرد

حمید رضا (عارف) قهرمانزاده

                     

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *