بانو

می شناسمَت بانو…

می شناسمَت بانو…
شما بانو ، که همهء آوازهای خوشِ سرزمینِ مَنید
می شناسمَت
و میدانم که چَشمانِ نجیبت ، پولک آذینِ مهربانیست…
میدانم که ترانه در ترانه ای
آنگاه که در خلوتِ خوشِ خیالت
تبسّم بر لب و نگاه چون باران داری

کمی با من سخن ساز کن
اندکی به خیالِ سفر به راهی دور
مرا به باغستانهای بوسه و ترانه بِبَر
من و تو
در گذر از هیاهوی هیچ ، به پوچ نخواهم رسید
من و تو
در فصلِ نقره و مهتاب دوشادوشِ هم ، همراهِ ترانه و بوسه ایم
پس اینک بیا
دستانم را بگیر
نَفَسی با من ، قفس گُشا
بخدا اگر نباشیم ، رنگ از رُخِ شمعدانیهای کنارِ حوضِ خانه میپَرَد
بیا تا هم اینک در چهار راهِ زندگی
به راهی رَویم که لبریزِ ستاره های بازیگوش است

بیا تا زیباترینِ سرودهایمان به سُروشی ماندگار در پگاهِ اولین دیدارِ عاشقانه بدل شود
من پُشتِ همان نرده های باغ
لبریزِ انتظار و بوسه ام
نَفَسی با من
قفس گُشا…
فقط بیا
بیا بانو…

ابوالفضل شمسی

                     

نظرات خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *