دروازه قدیمی

دروغش از دروازه تو نمی آید..

در روزگاران قدیم پادشاهی تصمیم گرفت که دخترش را به دروغگوترین آدم کشورش بدهد!
آدم های زیادی نزد پادشاه آمدند و دروغ های زیادی گفتند و او را خنداندند .

اما پادشاه، دروغ همه ی آنها را رو کرد و گفت دروغ های شما باور کردنی هستند…

تا اینکه جوانی دانا و باهوش تصمیم گرفت کاری کند تا پادشاه را مجبور کند تا او را داماد خودش کند.
پولی تهیه کرد و سراغ سبد بافی رفت و از او خواست خارج از دروازه ی شهر بنشیند و سبدی ببافد که از دروازه ی شهر بزرگتر باشد و داخل دروازه نشود!
بعد به سراغ پادشاه رفت و گفت: من دروغی دارم که هم باید بشنوید و هم باید آن را ببینید.
پادشاه گفت : بگو چه کنم.
گفت با من به دروازه شهر بیائید…
با هم به دروازه رفتند. جوان زیرک گفت ای پادشاه پدر شما پیش از مرگشان به پول احتیاج داشتند و از پدر من وام خواستند و پدر من هم هفت بار این سبد را پر از سکه و طلا کرد و برای پدر شما فرستاد!
اگر حرف مرا باور دارید پس قرض ها را پس بدهید. اگر باور ندارید، مجبورید این دروغ مرا بپذیرید و دخترتان را به عقد من در آورید!!!

پادشاه تسلیم جوان زیرک شد و چاره ای جز این نداشت…
از آن زمان به بعد به هر کس که دروغ بزرگی بگوید، این ضرب المثل را می گویند: دروغش از دروازه تو نمی آید..

                     

نظرات خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *