جواد مهدی پور

حرف حقّم ، از قلم بی اختیار افتاده ام

حرف حقّم ، از قلم بی اختیار افتاده ام
قطره ای هستم که از ابر بهار افتاده ام

از درون کوه خیزد همّت والای من
آب رویم در مسیر جویبار افتاده ام

صفحه ی شطرنج را پای گدا پر کرده است
شاه این ملک ام ولی از اعتبار افتاده ام

شمع بزم خوبرویانم که با چشم ترم
اینچنین از جانفشانی بیقرار افتاده ام

میوه ی خامم که با آزار سنگ کودکان
با هزاران زخم دل از شاخسار افتاده ام

نقطه ی آغاز من با نقطه ی پایان یکی ست
مثل پرگاری به دست روزگار افتاده ام

موج دریا شمّه ی غیرت برایم می دهد
ساحلی هستم که از دریا ، کنار افتاده ام

دور اندازد مرا هر کس که بردارد ز خاک
هسته ای هستم که در این شوره زار افتاده ام

جواد مهدی پور

                     

نظرات خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *