سیدمحمدعلی رضازاده

تا درد ِ عشق، دردلِ من جان نمی گرفت

تا درد ِ عشق، دردلِ من جان نمی گرفت
براین کویرِ سوخته ، باران نمی گرفت

من خواب دیدم آمدی و شهر زنده شد
تیغِ تبر ، به ساق ِ درختان نمی گرفت

تو آمدی و هیچ دلی زیر ِ چتر ِ تو
فرمان ِ جنگ ، از لب ِ شیطان نمی گرفت

از بس که فصل ها به شما لطف داشتند
حتی دل از سه ماهِ زمستان نمی گرفت

آیا کدام لحظه ، به ساز ِ عبور ِ تو
از شور و شوق ، قلب ِ خيابان نمی گرفت

من خواب دیده ام که تمامِ هر آنچه هست
جز از حضور ِ چشمِ تو ، فرمان نمی گرفت

ای آخرین دلیل ِ اصيل ِ حيات ِ عشق
نبض ِ زمان ، بدونِ تو جريان نمی گرفت…

سیدمحمدعلی رضازاده

Related Post

                     

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *