اصغر عظیمی مهر

شعرها قبل از سرودن، واژه هایی ساده اند

شعرها قبل از سرودن، واژه هایی ساده اند
که برای خون به پا کردن همه آماده اند !
.
«قلب جسم» و «قلب روح» ما دو قلب منفک اند!
«شاعر» و «دیوانه» تا اندازه ای هم مسلک اند!
.
هیچ کس فکری برای قشر جانی ها نکرد !
هیچ قانونی حمایت از روانی ها نکرد!
.
احتمالاً بعدِ مرگش هم فقیر و پاپتی ست
شاعری که کارمند دستگاه دولتی ست!
.
در سر کارم همیشه «رسمیت ها» با من است!
در زمان شعر هم محدودیت ها با من است!
.
وقت شعر، افتادن یک برگ را حس میکنم!
در سر کارم حضور مرگ را حس میکنم!
.
یک نفر با کُت، یکی با مانتو میپایدم!
چشمهایی شیشه ای در راهرو میپایدم!
.
پشت میزم یک نفر زیر نظر دارد مرا !
تا که با آن رفتگان قبل، بشمارد مرا!
.
پچ پچ بین در و دیوار میترساندم!
دکمه ی آسانسور انگار میترساندم!
.
«ساعت کار اداری» وقت بیکاری ماست!
«خانه رفتن» تازه آغاز گرفتاری ماست!
.
میشود «مجری قانون» دور کم کم از خودش!
کار قانون چیست ؟ غیر از منع آدم از خودش!
.
مجری قانون که سودای غزلخوانی نداشت!
«عشقورزی» و «تعادل» هیچ همخوانی نداشت!
.
آنچه «پرهیز» تو با این مرد عاجز می کند
«زندگی اجتماعی» با «غرایز » میکند!
.
سالها از احتمال دردسر ترسیده ایم!
بیشتر از آنچه باید، از خطر ترسیده ایم!
.
ما به شهر عاشقی، دروازه ای میخواستیم!
در «جنون بازی» دلیل تازه ای میخواستیم!
.
من در فکر تصاحب، نه شکارت بوده ام!
من فقط در فکر «بودن در کنارت» بوده ام!
.
تو – اگر از سنگ باشی- من درستش میکنم!
هر زمان دلتنگ باشی، من درستش میکنم!
.
هرکسی گمگشته ای دارد، تو را گم کرده ام!
قوه ی تشخیص خود را بارها گم کرده ام !
.
بهترین چیزی که من در این زمان دارم، تویی!
بهترین چیزی که من در این جهان دارم، تویی!
.
فکر من -از سالهایی دور- درگیر تو بود !
گاه حتی شعرهایم تحت تأثیر تو بود!
.
هیچ کس مثل تو با روحم همآوایی نکرد!
هیچ کس مرد درونم را شناسایی نکرد!
.
تو اگر باشی دل من باز هم دل میشود!
بخش پنهان وجودم با تو کامل میشود!
.
خوب دانستم که همپای جنونم میشوی!
در تمامی رگانم مثل خونم میشوی!
.
بوده ای از سطح بی پروایی خود، بی خبر!
چون زنی کولی که از زیبایی خود، بی خبر!
.
چون زنی بی چهره که عمری صدایش با من است
هرکسی را کشته باشی خون بهایش با من است!
.
قصه اما بخشهای مهلکی در پیش داشت!
شاعر معصوم، شیطانی درون خویش داشت!
.
با قرار اول از ایمیل خارج میشویم!
چون قطاری ناگهان از ریل خارج میشویم!
.
بین ما یک اتفاق تازه جاری میشود!
کار ما در روز هم «شب زنده داری» میشود!
.
من ندانستم که اصلاً اهل آن برنامه ام!
نقش منفی در تمام آن نمایشنامه ام!
.
«من تو را …» این «را» به جز یک رای مفعولی نبود!
هر دو دانستیم این یک عشق معمولی نبود!
.
فکر کن اصلاً از اول صحنه سازی کرده ام!
نقش عاشق را برایت خوب بازی کرده ام!
.
«شعر» من را از درون مانند یک ابلیس کرد!
«شعر» یعنی اعترافاتی که یک قدیس کرد!
.
من فقط یک شاعر خوبم- نه چیزی بیشتر –
ظاهراً یک مرد محجوبم – نه چیزی بیشتر-
.
شاعر خوبی که اصلاً آدم خوبی نبود!
مرد پنهان درونم، مرد محجوبی نبود!
.
تازگی پیش تو هم محبوب، دیگر نیستم!
خوب میدانم: برایت «خوب» دیگر نیستم!
.
ظاهراً «دنیای بی من» را مجسم کرده ای!
با یکی از دوستانت مشورت هم کرده ای!
.
بعد از این با شاملو و آیدا حافظ بخوان!
از همین امروز تصنیف «خداحافظ» بخوان!
.
قلب روحم تازگی گیج است، سردرگم شده ست!
در درون قلب من انگار چیزی گم شده ست!
.
یک صدای گنگ، دارد از درون میخواندم!
مثل چشمانی بدون چهره، میترساندم!
.
من تمام عمر در شب زنده داری بوده ام!
در میان دردهای بیشماری بوده ام!
.
باز اما تکه ای از اعتمادم مانده است!
حرفهایی که نگفتی نیز، یادم مانده است!
.
گرچه در این رابطه بدجور خودخواهم! نرو!!
من دقیقاً از درون قلبم آگاهم! نرو!
.
این دل کج فهم، بعد از تو، برایم دل نشد!
روز بعد از وصل هم از جستجو غافل نشد!
.
بی تو از من آدمی افسرده می ماند به جا
چون لباسی نو که از یک مرده میاند به جا!
.
روزی اندامم -از این که هست- بهتر میشود
وزن آدم در زمان مرگ، کمتر میشود !
.

اصغر عظیمی مهر

اصغر عظیمی مهر
اصغر عظیمی مهر

Related Post

                     

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *