محمد رستمى

محمد رستمى

برگرد و بگو که خود پشیمان شده اى…
از آن همه دلبرى گریزان شده اى…

برگرد و بگو که بعد من با همگان…
هرگز ننشسته اى و پنهان شده اى…

دور از دل من به گریه خو کرده اى و…
از دیدن من کنون تو خندان شده اى…

آبادى هر خانه ز رخسار تو بود…
از ترس سفر چنین تو ویران شده اى…

برگرد و نظاره کن به احوال دلم…
آیا تو خودت چنین پریشان شده اى…

یارى که بجاى من گزیدى چه نمود…
کز جور و جفاى او تو گریان شده اى…

اکنون که ز دیدن وفادارى من…
لب بر گره بسته اى و حیران شده اى…

یک شب ز در مهر و محبت به درآ….
برگرد و بگو که خود پشیمان شده اى…

محمد رستمى

محمد رستمى
محمد رستمى

Related Post

                     

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *