فریدون مشیری

فریدون مشیری-سحری بود و هنوز،

از دل افروزترین روز جهان،
خاطره ای با من هست،
به شما ارزانی ؛

سحری بود و هنوز،
گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود.
گل یاس،
عشق در جان هوا ریخته بود.
من به دیدار سحر می رفتم
نفسم با نفس یاس در آمیخته بود.

می گشودم پر و می رفتم و می گفتم :های!
بسرای ای دل شیدا، بسرای.
این دل افروزترین روز جهان را بنگر!
تو دلاویزترین شعر جهان را بسرای!

آسمان، یاس، سحر، ماه، نسیم،
روح در جسم جهان ریخته اند،
شور و شوق تو برانگیخته اند،
تو هم ای مرغک تنها بسرای!

همه درهای رهایی بسته است، تا گشایی به نسیم سخنی، پنجره ای را بسرای!

بسرای…!

من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می رفتم!

فریدون مشیری

                     

One comment

  1. آغاز و پایان ..

    حرف حقّم ، از قلم بی اختیار افتاده ام
    قطره ای هستم که از ابر بهار افتاده ام

    از درون کوه خیزد همّت والای من
    آب رویم در مسیر جویبار افتاده ام

    صفحه ی شطرنج را پای گدا پر کرده است
    شاه این ملک ام ولی از اعتبار افتاده ام

    شمع بزم خوبرویانم که با چشم ترم
    اینچنین از جانفشانی بیقرار افتاده ام

    میوه ی خامم که با آزار سنگ کودکان
    با هزاران زخم دل از شاخسار افتاده ام

    نقطه ی آغاز من با نقطه ی پایان یکی ست
    مثل پرگاری به دست روزگار افتاده ام

    موج دریا شمّه ی غیرت برایم می دهد
    ساحلی هستم که از دریا ، کنار افتاده ام

    دور اندازد مرا هر کس که بردارد ز خاک
    هسته ای هستم که در این شوره زار افتاده ام

    جواد مهدی پور

    آدرس فایل عکس :
    http://s9.picofile.com/file/8316462200/IMG035_1.JPG

نظرات خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *