خادمه مولوی

خادمه مولوی

خادمه مولوی
خادمه مولوی

 

اشعار من خواندند و میگفتند عالی ست
اما نفهمیدند در جانم چه حالی ست

آنها نمی دانند و می گویند زیباست
جای “تو” اما در میان شعر خالی ست

از نسل مسعودم که حبسم در نگاهت
اشعار من هم مثل من از این توالی ست

چیز عجیبی نیست آتش در دل من
وقتی که رنگ روز و شبهایم زغالی ست

تا کی دروغ آخر بگویم خوب هستم؟
وقتی جهانم بر مدار پر زوالی ست

حتی به تنهایی ندارم هیچ آرام
از بس درونم بین عقل و دل جدالی ست

یاد تو می افتم به یاد خنده هایت
هر وقت می بینم که ماه شب هلالی ست

آری،شدی پیروز این میدان،مبارک
بر گردنت از اشک من حالا مدالی ست

 

خادمه مولوی

Related Post

                     

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *