شعری از حمیدرضا اکبری

منگل بوی نفتالین به خونم می ریزد

خاطره

از جمجمه ام حبس را تجربه کرد

عوضی !

راهی که آمده ای اشتباه است

این خاطره بیاید / نیاید

ساکت !

من همه گند زده ام

نمی دانم

سریع تر از زندگی بمیرم

یا زودتر از خودم ….

فرار ظلمت است

تمام عمر

دکمه های از جا در رفته جنگی ام را

دوخت زده ام

این خاطره /نباید بغلم بزند

چیزی در دهانم منفجر می کند

منگل بوی نفتالین به خونم می ریزد …

عکسم را جعلی می زند

از خودم حرفی ندارم

صدای سکوت را بر می دارد

یاغی مغموم !

با دو قدم فاصله

من شاعرانه گی ام را

بیاید دوباره زخم ها

و تنم /وطنم

دوباره رد تیر می گیرد …

این خاطره

وحشی تر از باد لمیر ۱

در جنوب تنم

بوی لختی می دهد

طالع ام نحس می شود

می زند به خطوط فکری ذهنم !

که با یک فنجان قهوه هم

تشنه است

بیاید بد می شود

من قربانی ام …..

حمید رضا اکبری شروه -۱۳۹۴-بوشهر

                     

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *