غزلی از امید ظاهر رجبی

امید ظاهر رجبی

از غمِ ات این دل من در به در است
چون گل زرد و خزانِ در چمن است

تا بخواهم ز فراق ات غزلی بنویسم
قلم و کاغزی من خیس و تر است

واژه ها و جمله ها را به یکایک حفظم
چی کنم فاقیه اش از تیغ و تبر است

به تو سوگند کین همه تقصیر تو است
که شب و روز من از بد بدتر است

دل من در گرو پیچک موهای تو است
زلف تو در گرو نسیم هر سحر است

ساعتم گفت خبر که سحر نزدیک است
وای! از آن سحری که از شب بدتر است!

 

امید ظاهر رجبی

 

امید ظاهر  رجبی
امید ظاهر رجبی
                     

Related posts

Leave a Comment