پوریا بیگی: دیشب کــه یک آواره در پایانه جان داد

پوریا بیگی

دیشب کــه یک آواره در پایانه جان داد

یک سوژه بی شک دست عکاس جوان داد

هی حرف پشت حرف جنجالـی به پا شد

هی عکس پشت عکس دست عابران داد

تقدیر شومی بر مدار شب رقم خورد

انگــار سرمایـی مضاعف بر خزان داد

یک زن نگــاه کــودکش را دورتــر کرد

وقتی که اشکش لحظه ای او را امان داد

راننده ای از دور با فرضیه هایش

افسانه ای مبهم به خورد این و آن داد

معتــاد یا بدکاره ، مجنـــون یا فراری

این صحنه را اخبار یک لحظه نشان داد

حالا چه فرقی می کند یک مرد یا زن

این واقعیت شهـــــر را یکجا تکان داد

48794-1195718714-1-l

یعنی به وجدان های بی دردی که خوابند

گاهـــی تلنگـــر یا تکانـــی می توان داد

                     

Related posts

15 Thoughts to “پوریا بیگی: دیشب کــه یک آواره در پایانه جان داد”

  1. ملوسک

    همش یکی ؟بیشترش کنید خوب از این شعرا زیادتر بزارید

  2. پاندورا

    نمیدونم بگم خوب بود یا نه

  3. مهدی

    ممنون بابت همه چیز

Leave a Comment