ابوالفضل زرویی نصرآباد

پیام تسلیت بنیاد شعر و ادبیات داستانی برای درگذشت ابوالفضل زرویی نصرآباد

⚫️ پیام تسلیت بنیاد شعر و ادبیات داستانی برای درگذشت ابوالفضل زرویی نصرآباد

بنیاد شعر و ادبیات داستانی با صدور پیامی، درگذشت ابوالفضل زرویی نصرآباد، شاعر، پژوهشگر و طنزپرداز را تسلیت گفت.

✍🏻در این پیام آمده:

«طنز آیینه‌ی تمام‌نمای جامعه است و در میان اهل‌قلم آنانی که طنز را برمی‌گزینند کسانی هستند که می‌خواهند آیینه‌دار شادی‌ها و اندوه‌های جمعی باشند. طنزنویسان و طنزسرایان با این انتخاب گویی خود را موظف می‌کنند که شریک شادی‌ها و غمهای تک تک افراد جامعه باشند و چنین است که بیش و پیش از دیگران تاب زیستن را از دست می‌دهند.
بدون تردید یکی از مهم‌ترین آیینه‌داران روزگار ما در طنز “ابولفضل زرویی نصرآباد” بود. شاعر و نویسنده‌ای توانا که از روزهای نوجوانی در مهم‌ترین نشریات طنز درخشید و بعدها با کتابهایی تاثیرگذار و درخشان جایگاه خود را در ساحت طنز محکم کرد.
درگذشت او در 49 سالگی و در حالی ‌که هنوز می‌توانست بماند و بنویسد و به جوانترها بیاموزد برای طنز روزگار ما فقدانی بزرگ است.
بنیاد شعر و ادبیات داستانی ایرانیان درگذشت ایشان را به خانواده‌ محترم ، جامعه ادبی کشور به ویژه علاقه‌مندان این شاعر و انسان دوست‌داشتنی تسلیت می‌گوید.»

👈🏻ابوالفضل زرویی نصرآباد (زاده ۱۵ اردیبهشت ۱۳۴۸ در تهران) شب گذشته پس از تحمل دوره طولانی بیماری درگذشت .
او با اسم‌های مستعار ملانصرالدین، چغندر میرزا، ننه قمر، کلثوم ننه، آمیز ممتقی، میرزا یحیی و عبدل در نشریاتی مانند گل آقا، همشهری، جام جم، ایرانیان،انتخاب، زن، مهر، کیهان ورزشی، بانو، جستجو، عروس و تماشاگران طنز نوشته است.
در تابستان ۱۳۷۱ کیومرث صابری فومنی (گل آقا) در پاسخ به سؤال مصاحبه کننده روزنامه ابرار که می‌پرسید: «چشم امیدتان در طنز نویسی امروز به کیست؟» می‌گوید: «…قلمی که عبید و دهخدا در دست داشتند، الان بی‌صاحب نیست. طنز دارد جان می‌گیرد. یکی از مشهورترین طنزنویسان امروز ما ـ ملانصرالدین ـ (ابوالفضل زرویی نصرآباد) فقط ۲۳ سال دارد! چراغ‌ها دارند روشن می‌شوند. شهر چراغانی خواهد شد…»

باقی ماجرا
ابوالفضل زرویی نصرآباد

شراره می‌کشدم آتش از قلم در دست

شراره می‌کشدم آتش از قلم در دست
بگو چگونه توان برد سوی دفتر دست؟

قلم که عود نبود، آخر این چه خاصیتی است
که با نوشتن نامت شود معطر دست؟

حدیث حُسن تو را نور می‌برد بر دوش
شکوه نام تو را حور می‌برد بر دست

چنین به آب زدن، امتحان غیرت بود
وگرنه بود شما را به آب کوثر دست

چو دست برد به تیغ، آسمانیان گفتند:
به ذوالفقار مگر برده است حیدر دست؟

برای آن‌که بیفتد به کار یار، گره
طناب شد فلک و دشت شد سراسر دست

چو فتنه موج زد از هر کران و راهش بست
شد اسب، کشتی و آن دشت، بَحر و لنگر دست

بریده باد دو دستی که با امید امان
به روز واقعه بردارد از برادر دست

فرشته گفت: بینداز دست و دوست بگیر
چنین معامله‌ای داده است کم‌تر دست

صنوبری تو و سروی، به دست حاجت نیست
نزیبد آخر بر قامت صنوبر دست

چو شیر، طعمه به دندان گرفت و دست افتاد
به حمل طعمه نیاید به کار، دیگر دست

گرفت تا که به دندان، ابوالفضایل مشک
به اتفاق به دندان گرفت لشکر دست

هوای ماندن و بردن به خیمه، آبِ زلال
اگر نداشت، چه اندیشه داشت در سر، دست؟

مگر نیامدنِ دست از خجالت بود
که تر نشد لب اطفال خیل و شد تر، دست

به خون چو جعفر طیار بال و پر می‌زد
شنیده بود: شود بال، روز محشر، دست

حکایت تو به ام‌البنین که خواهد گفت
وزین حدیث، چه حالی دهد به مادر دست؟

به همدلی، همه کس دست می‌دهد اول
فدای همت مردی که داد آخر دست

در آن سموم خزان آن‌قدر عجیب نبود
که از وجود گلی چون تو گشت پرپر دست

به پای‌بوس تو آیم به سر، به گوشه‌ی چشم
جواز طوف و زیارت دهد مرا گر دست

نه احتمال صبوری دهد پیاپی پای
نه افتخار زیارت دهد مکرر دست

به حکم شاه دل ای خواجه، خشت جان بگذار
ز پیک یار چه سرباز می‌زنی هر دست؟

به دوست هر چه دهد، اهل دل نگیرد باز
حریف عشق چنین می‌دهد به دلبر دست

ابوالفضل زرویی نصرآباد

باقی ماجرا
عباس جواهری رفیع

هر کس که نهاده است به این خانه قدم را

هر کس که نهاده است به این خانه قدم را
از خاطر خود برده همان ثانیه غم را

انگار که بر بال ملائک شده زائر
هر کس که گذر کرده خیابان ارم را

هر قدر حرم آمدم از یاد نبردم
آن بار که با مادر خود آمده ام را

آباد شد از پا قدم ابر،بیابان
بخشیده وجود از نظر لطف،عدم را

در آینه کاری حرم فلسفه اینست
بسیار کنند از کرم این طائفه کم را

در جمع گدایانم و تفسیر نموده است
با یک نظر لطف خود آیات کرم را

میخواست که وصفش کند اما نتوانست
شاعر خجل از کار خود انداخت قلم را

عباس جواهری رفیع

باقی ماجرا
میثم داودی

پیازِ نصف شده ، بغض آشپزخانه

پیازِ نصف شده ، بغض آشپزخانه
و اشک رنده‌ ی تیز هزار دندانه

لباسشویی و دلشوره‌های معمولش
«که باز کف به لب آورده است دیوانه»

سکوت تلویزیون در سیاهی مطلق
به شب رسیدن یک صبح نا امیدانه

برنج ، نام همان گریه ی رسوب شده‌ست
که خورده است پلوپز از آن دو پیمانه

صدای زنگ درِ نیمه باز یخچال و
زنی که یخ زده بر میز ، دست بر چانه

نشسته است پریشان ، فقط می‌اندیشد
به تارِ موی سپیدِ نشسته بر شانه

به دخترانگی و آشنایی‌اش با خویش
– چقدر آینه با او شده‌ست بیگانه! –

به اینکه دور خودش پیله بافته ، او که
تمام عمر صدایش زدند پروانه

به آزمایش نازایی‌اش که هر هفته
پرینت می‌شود از شرمگاه رایانه

صدای چرخش بغض کلید را در قفل-
شنید و اشک خودش را نشاند ، دزدانه

رسید شوهرش از راه ، شاخه گل در دست
و عطر خنده دوباره شکفت در خانه!

میثم داودی

باقی ماجرا
اصغر عظیمی مهر

چه صیامی؟! – که ندارم سحری، زان که مدام

چه صیامی؟! – که ندارم سحری، زان که مدام
شب ظلمانی گیسوی تو را می بینم! –

چه هلالی؟! – که به هر سو که نگاهی بکنم،
جلوه ی نازک ابروی تو را می بینم! –

چه نمازی؟! – که سر از سجده اگر بردارم
جای محراب فقط روی تو را می بینم! –

چه قیامی؟! – که به «قد قامت…» اگر گوش دهم
پیش رو قامت دلجوی تو را می بینم! –

هرکجا جمع پریشان دل مشتاقی هست؛
عشقبازان سر کوی تو را می بینم!

اصغر عظیمی مهر

باقی ماجرا