به جاده می زنم این تازه ابتدای من است

به جاده می زنم این تازه ابتدای من است

به جاده می زنم این تازه ابتدای من است
مرور خاطره ها بغض بی صدای من است

شکفته سفره ی عقدت کنار مدفن من
شب عروسی تو یا شب عزای من است؟

غریبه ای که کنارت نشسته کیست؟ بگو!
چرا قبول کنم دیگری به جای من است؟

درون آینه چون ترکه های گیلاس اند
حنای دست تو از خون زخم های من است

سکوت می کنم از تو کناره می گیرم
سکوت نقطه آغاز انزوای من است

به جاده می زنم آخر بدون هم قدمی
به جاده می زنم این تازه ابتدای من است

علی اصغر شیری

Read more
یدالله گودرزی

مانده ام در تنگناي اين حصارِ آهني

مانده ام در تنگناي اين حصارِ آهني
سخت تاريكم در اين شهرِ تهي از روشني!

اي اهورايي ترين انسان! مرا آزاد كن
روح من پژمرد در اين خلوت اهريمني

دشنه هاي ناروا از چارسو مي وزند
كو جنون غيرتي تاسربرآرد گردني؟!

سکّه گشته کار وبارِ پارسای دین فروش
می کند با خنده از جیبِ رعیّت رهزنی !

شهرزادِ قصّه گو در سیرک بازیگر شده
همسری را برگزیده از نژادِ ژِرمنی !

عصمتِ ديرين و رازآلوده ي شرقي كجاست
عشوه ها گُل مي كند از چهره هاي روغني

خسته ام اي رستم ِمغموم ! دستم را بگير
خسته از دست ِبرادرخوانده هاي ناتني…

یدالله گودرزی

Read more

بگذشتم از آن پیچ به امّید تو باز

بگذشتم از آن پیچ به امّید تو باز
شاید بکنی دوباره آن پنجره باز

شاید بدهی شاخه ی خشکیده ی گل
لبخند زنی بر منِ در اوج نیاز

شاید بکشی دست نوازش به سرم
من بنده ی عشق و تو همان بنده نواز

آن پنجره شد واسطه بین من و تو
یک قاب پر از دلبر و یک خنده ی ناز

یک پنجره فرصت به تماشای تو یار
چون زاهد بنشسته به محراب نماز

مانند دعا، مثل تماشای خدا
پیمودن دستم به ثنا، رو به فراز

محراب من و قبله ی من پیش تو است
از پنجره راهم بده یا، راه بساز

من منتظرم با تو شود خلوت دل
پرگیرم و سوی تو کنم دست دراز

علی کنعانی کلجاهی

Read more
عباس آلبوغبیش

بردن گندم برای این مترسک کم نبود

بردن گندم برای این مترسک کم نبود
روزهای گریه زاریهای دلقک کم نبود

بچه ها هر کس عروسک را برای خود کشید
گفته بودم کندن موی عروسک کم نبود

مرد می خواهد شنا کردن در این گودال آب
زیر آبی رفتن این جوجه اردک کم نبود

باد وحشی می شود انگار حالش خوب نیست
نخ کشیدن بر گلوی بادبادک کم نبود

نقش بازی میکنم یعنی شدم مردی بزرگ
دست بردن بر نخ سیگار و فندک کم نبود

روز روشن می کشم بر چهره ها دود سیاه
دیدن از پشت سیاهی ها ی عینک کم نبود

آرزوهایم میان سکه های قلک است
اتهام بی جهت در قتل قلک کم نبود

روزها با کودکی هایم سر سازش نداشت
آه شبها سایه ی سنگین بختک کم نبود

عباس آلبوغبیش

Read more
سجاد صادقی

دلم مهمان پذیری دنج ، اقامت میکنی بانو ؟

دلم مهمان پذیری دنج ، اقامت میکنی بانو ؟
اگر دعوت کنم از تو ، اجابت میکنی بانو ؟

تلنبار است اندوهی درون سینه ی تنگم
دچارم من به تنهایی ، طبابت میکنی بانو ؟

تو را از دور میدیدم شبیه درد و زخمی ، تر
ولی با این همه اوصاف ، رفاقت میکنی بانو ؟

خیالم جمع دیگر نیست به آدم های این دنیا
اگرچه خاطر من را تو راحت میکنی بانو …

حیا و شرم دارم که بگویم : ” دوستت دارم ”
تو میدانی همین را و نجابت میکنی بانو

یقین دارم تو از جنس خدای مهربان هستی
تو هر جای جهان باشی محبت میکنی بانو

تمام کوچه های شهر برایت آب و جارو شد
تو با نبض قدم هایت قیامت میکنی بانو

سجاد صادقی

Read more